تبليغاتX
رد پای خاطرات

رد پای خاطرات

دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم، امروز او ما را، و فردا...؟

                        

لعن و نفرین کنم آنرا که دل نرم مرا

این چنین در غم عشق تو پریشان کرده است!

عطشم داده و آب را به رویم بسته است

شده راضی که گدایی کنم این عشق جگرسوز تو را

خواری ام از چه سبب، این چنین در طلب است؟

   آرزومندم تا:
                    آنکه اینگونه مرا خوار غم عشق تو ساخت

                              خویشتن در قفس بی در و بی روزن عشق تو گرفتار شود!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 21:49 توسط ستاره| |

 

کاشکی دوستت دارم را می فهمیدی تو!
به ستوه آمده لب…
بس که هذیان محبّت گفته است
دل به تنگ آمده نیز!
تا کی این پروانه بر سر شعله خاموش صداقت رقصد؟!
شعله دل ز دم سرد تو افسرده شده...
چشم دل تری خویشتن ز خوناب جگر می طلبد!
چیست این مهر سکوت بر لبانت، که چنین بی رحم است؟
ننگت آید که گشایی تو لبی، تا دلی شاد شود؟!
گوش هایم کر شد، بس که زهراب خموشی ز سکوت تو چشید!
دست کم پیغامی! بی وفا دشنامی!
این که در سینۀ توست سنگ خارا است و یا آهن سرد؟

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 18:19 توسط ستاره| |

 

                        

می گریست باران، پشت شیشه های شب
و می نواخت حال و هوای ما را
...
گشودم دلم را که به اندازه ی یک پنجره ی
بي قرار بود...

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 10:2 توسط ستاره| |

 

 

 

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در هوای دیگری هستم  

ای نخورده مست

         لحظه دیدار نزدیک است...

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:30 توسط ستاره| |

    

 

چمدان سفرت را بستي...

به تو گفتم اي دوست...

تو چه با خود بردي..

و تو گفتي که تمامي تو را...

کاش مي شد امروز...

نامه اي بنويسم...

به نشاني که ندارم از تو...

و بگويم با تو...

مرغ عشقي که تپش نامش بود...

ديرگاهيست که از سينه من پر زده است…

کمي از قلب مرا باز فرست…!

سينه ام سخت تهي است...

بي دلي بد درديست...!؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 10:8 توسط ستاره| |

 

 

بگذار دنيا در هوس‌های تند نفرت و کام، بميرد!
من با
نفس‌های تو بيدار می‌شوم...
از صدف درآمدی ديروز

و حالا بر کف دست من
 پرواز را دل دل می‌کنی!
راستی گفتم؟

پيش از تو هيچ مرواريدی پروانه
نشد ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:51 توسط ستاره| |

 

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا بین ادمهایی که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است.

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش اینست زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد.

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد.

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو تک و تنها با تو پر از اندیشه و شعر است و شعور پر احساس و خیال است و سرور.

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقیها را از ته قلب و دلش می بوسد و دعا می کند که این بار تو با دلی سبز و پر از ارامش راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:54 توسط ستاره| |

 

سلام

سلام به همه اونایی که تو این یک سال و نیمی که من نبودم بازم بهم سر می زدن. ولی من نه وقتشو داشتم و نه دیگه حوصله وبلاگ نویسی رو داشتم، برای همین شرمنده  که میومدید به کلبه دل من و من نمی تونستم پذیرای مهربونیاتون باشم. ولی قول میدم از این به بعد تا وقتی که بشه پیشتون باشم و مهمون دلای قشنگتون.

هنوزم تک تک شما مهربونا رو یادمه. دوباره برگشتم به خاطر شما خوبان.

از این به بعدم نه از غم خبریه نه از غصه. دیگه می خوام همش از شادی بگم و امید.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:52 توسط ستاره| |

 

دود بود و نور نبود و بوی عود بود. لای پنجره باز بود و باد می آمد و سرد بود و گرم بودی و گرم بود. حرف نمی زدی و حرف نمی زد و سکوت بود و صدای نفس. نفس بود و نفس بود و نفس. شمع تولد چند سالگی ات را فوت کرده بودی٬ یک سال دیگر. رشد کرده بودی٬ یک سال دیگر. چشم ها بسته بود و تن ها خسته بود و لعنتی دلبسته بود. خودت نبودی. یکی دیگر بودی با حریر آبی و موهای خیس و دست هایی که می لرزید. لرزان و لرزان و لرزان در اتاقی ارزان. تنها بودی و تنها نبود. با تو بود. دست لرزانت در دستش بود. گرم. عاشقانه نگاه می کرد و عاشقانه سکوت می کرد و عاشقانه انتظار می کشید. نگاه. آه لعنتی. نگاه. چیزی بگو. چیزی عاشقانه بگو. نمی گفتی. سیگاری خاموش گوشه ی لب. مثل هر شب. خاموش.

در ِ اتاق بی دستگیره بود و نگاه او خیره بود و همه چیز تار و تیره. نفس کشیدن سخت بود و او درازکش روی تخت. باید می رفتی. راهرو باریک بود و هوا تاریک. در راهروی باریک می دویدی و حریر آبی پشت سرت تاب می خورد. او دنبالت نمی دوید. می دانست که بر می گردی. سیگار خاموش گوشه ی لبت. فریاد زدی سیگارم را روشن کن. آتشی نبود و عطش بود. سیگار با عطش روشن نمی شد٬ حیف.

کورکورانه دور شده بودی و تنها چیزی که می دیدی در ِ اتاقی بود که دستگیره نداشت. این همان اتاق بود؟ به در کوبیده بودی. با مشت. بی جواب در می زدی. هیچکس نبود. کسی فریاد زد برگرد. برگشتی. پشت سرت بود. گفت عاشقم باش. گفتی سیگارم را روشن کن. فندک٬ نور. سیگار و راهروی باریک تاریک روشن شد. سیگار روشن ماند و راهروی باریک دوباره تاریک شد. دود بود و نور نبود و بوی عود بود

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:7 توسط زیبا| |

سلام

وای خدا از صبح یه حس بدی دارم که نگو. همش فکر می کنم که یه اتفاق بد می خواد بیافته. هیچ وقتم نشده که احساسم بهم دروغ بگه. نمی دونم چی می خواد بشه. فقط از خدا می خوام هرچی که هست خودش به خیر بگذرونتش. خیلی حالم بده. چه قدر بده آدم یک همچین احساسی داشته باشه.

بازم دست به دامان حافظ شدم. فالی اومد که خودمم موندم توش. نمی دونستم باید چی بگم. ولی عجب این حافظ خوندن به آدم آرامش میده. از وقتی که فال گرفتم کلی حالم بهتر شد.

فکر می کنم هرچی که هست خدا خودش می دونه که چه جوری درستش کنه.

حالا از همه چی بگذریم به شماها هم میگن دوست. چرا دیگه بهم سر نمی زنید. اصلا دیگه دارم به این نتیجه میرسم که واسه همیشه برم و دیگه هیچ وقت هیچ وقت طرف وبلاگ نویسی نیام.

وای وای یادم رفت یه چیزی بگم. پیشاپیش ولنتاین رو هم به همتون تبریک میگم. امیدوارم همیشه در کنار و همراه عشقتون شاد و پیروز باشید.

بازم مثل همیشه یه شعر میذارم. شاید دیگه این آخرین شعرم باشه.

 

 

 

 هرگز این قصه ندانست کسی
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فرو داشت نمی گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من بر سر مهر نبود
او به دل عشق دگر می ورزید

آه این درد مرا می فرسود
گریه سر دادم در دامن او

های هایی که هنوز تنم از خاطره اش می لرزد
بر سرم دست کشید در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من، لیک می دانستم
که دلش با دل من سرد شدست...

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 22:17 توسط ستاره| |

Design By : Night Melody